تبليغاتX
 پرنده خارزار


بيستم فروردين تولدم بود. يك روز پر كار و شلوغ.به همه چيز فكر مي‌كردم جز تولد.سر ظهر خيلي خسته و بدتر از اون خيلي گرسنه گوشه‌ي خيابون منتظر تاكسي بودم.

با خوش‌شانسي سوار تاكسي شدم .مرد راننده، ميانسال با موهاي كم پشت و يك صورت پرلبخند بود .بهم سلام كرد و گفت خسته نباشيد فكر كردم بايد چهرم خيلي خسته باشه كه راننده تاكسي دلش برام سوخته و اين رو بهم ميگه اما كمتر از چند دقيقه  متوجه شدم اشتباه مي‌كنم.

 خيلي اتفاقي مسير من و آقاي راننده يكسان بود. من مسافر ثابت شده بودم و مسافرهاي ديگه پياده و سوار مي‌شدن.راننده‌ي تاكسي از هر مسافري كه سوار مي‌شد با سلام، خسته نباشيد، روزتون بخير و خوش اومدين استقبال مي‌كرد و هر كسي رو كه پياده مي‌شد با قربان شما روز خوش به سلامت و مواظب باشيد بدرقه.

به نحوي با شوخي‌هاي لطيف لبخند روي لب مسافرها مي‌نشوند و براي لحظه‌اي مثل يك مادر هم‌درد دردهاي بي‌شمارشون مي‌شد. انگار يك تاكسي رويايي بود حتي ديگه احساس گرسنگي نمي‌كردم.

نوبت من بود كه از ماشين پياده بشم با وجود عجله‌اي كه داشتم دلم نمي‌خواست اين كار رو انجام بدم.من هم مثل بقيه بدرقه شدم.

 وقتي پياده شدم فكر كردم آدم مي‌تونه يه راننده تاكسي باشه با يه روح لطيف و اجازه بده ديگران از نسيم پر نشاط روحش لذت ببرن. مي‌تونه با يك خسته نباشيد واقعا خستگي رو از تن يك مسافر در بياره و با يك موفق باشيد يه روحيه‌ي تازه بهش بده. مي‌تونه حداقل روزي سي تا لبخند روي لبها بياره (هر چند بعضي از لبخندها خيلي تلخ باشن) و حس همدردي رو تو وجود آدمها جاري كنه.

فهميدم مي‌شه يه قلب مهربون توي يك تاكسي سبز داشته باشي و تو گرد و غبار شهر غرق بشي اما قلبت زلال باقي بمونه.

بهترين هديه تولد من يك تاكسي سبز با روح بزرگ بود.




  

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 0:42 توسط زهرا |


مرا به ياد خواهي آورد

 

آنچنان كه باران غبار را از سنگ قبر كهنه مي‌شويد

تا نام فراموش‌گشته‌اي بدرخشد

از پس سالها

مرا به ياد خواهي ‌آورد



+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 1:2 توسط زهرا |