...حاليا معجزهي باران را باور كن و سخاوت را در چشم چمنزار ببين
و محبت را در روح نسيم
كه در اين كوچهي تنگ
روز ميلاد اقاقيها را
جشن ميگيرد!
خاك جان يافتهاست
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اينهمه دلتنگ شدي؟
باز كن پنجرهها را و بهاران را باور كن.
فريدون مشيري
سال نو مبارك
حرفهايم را
دفن ميكنم
كلمه به كلمه
در دفتري از خاطرات
در سوگ مينشينم
بر مزارشان
اما
شيونهاي گذشته را
نميشناسم


سكوتم را
در
ترانههاي تو
فرياد ميكنم
ترانهي من
طاقت فرياد ندارد
چون آب
ميشكند
ساده
با قطرهاي اشك



