ماتماشاچياني هستيم
كه پشت درهاي بسته مانده ايم
ديرآمده ايم!
خيلي دير...
پس به ناچار
حدس ميزنيم
شرط مي بنديم
شك ميكنيم...
و آن سوتر
در صحنه
بازي به گونه اي ديگر در جريان است
مرحوم حسين پناهي
ذهنم دريايي نا آرام
و روحم غمي سرشار از سكوت
چگونه باور كنم
مرگ شقايق را در دستانم
و رفتن تو را
از خاطراتم
چگونه باور كنم
عشق
تنها دروغ
در نگاهمان بود
و صداقت آخرين كلام
چگونه باور كنم
كابوسهاي شبانهام را
بوسهي تو بر دستانم
مرحمي بر زخم جدايي
چگونه باور كنم
تنهاييام را
و اندوهي كه
برايم
به يادگار گذاشتي
چگونه باور كنم
زندگي جاريست
و من
در جريان آن
خواهم زيست
بيتو
دل من از تبار دیوار های کاهگلی است ســـــــــاده می افتد، ســـــــاده می شکند، ســــــــــاده می میرد .دل من تنهـــــــــا سخت می گرید...!
بودن من درد نیست من از بیهوده بودن سخت دلگیرم.

سيلويا پلات ناخواسته جزو آن دسته از نويسندگانى است كه شهرت شان را تنها مديون مكتوباتشان نيستند و حاشيه هايى مهم تراز متن شخصيت و آثارشان را قاب گرفته است. بسيارى از دوستداران و اهالى ادبيات تمام ريز و درشت هاى زندگى پلات را مو به مو مى دانند و حتى به اندازه نيم اين اطلاعات با آثار او آشنا نيستند.
۱۱ فوريه ۱۹۶۳ شاعره آمريكايى كه زندگى اش از هم گسيخته بود و با دو كودكش در روزهاى سرد لندن مستأصل بود؛ با گاز خودكشى كرد و حال تبديل به يك اسطوره شده است.
هشت ماه بعد از مرگش چند شعر از او پيدا شد كه همگى در فاصله هاى زمانى كوتاهى نوشته شده بودند؛ پلات در باره اين شعرها در دفترچه خاطراتش نوشته است: «در باره اين شعرها بايد بگويم كه همگى را صبح زود ؛ صبح هايى كه آسمان داشت آبى مى شد؛تقريباً قبل از اينكه بچه هايم گريه كنند و قبل از اينكه صداى شيشه هاى مرد شيرفروش بيايد نوشته ام.»
دو شعر آخر پلات در مجله اينكاتر چاپ شد و سر و صداى زيادى به پا كرد! سال ۱۹۶۵ تد هيوز (همسر پلات، اين شعرها را در مجموعه اى به نام «آريل» گنجاند و پلات تبديل به شاعر بزرگ عصر خويش شد.
تنها رمان پلات «حباب شيشه» چندماه قبل از خودكشى او با نام مستعار ويكتوريا لوگاس در انگليس منتشر شد؛ نسخه آمريكايى اين كتاب تا سالها بعد چاپ نشد. به قول رابرت لاول « و به خاطر اين تأخير به حرفهاى سيلويا در باره مادرش ايمان آوردم.» مادر پلات به خاطر اظهارنظرهاى تند دخترش در باره او اجازه چاپ اين كتاب را نمى داد. ۱۴ آوريل ۱۹۶۹ انتشارات هارپر «حباب شيشه » را براى اولين بار منتشر كرد؛ در كمتر از سه هفته در كمال حيرت اين كتاب به ليست پرفروش ترين ها راه پيدا كرد و پلات اين بار به عنوان يك رمان نويس مشهور شد.
داستان از ساخت ساده و حتى به شدت معمولى شكل گرفته است و اين قهرمان است كه ما را مجذوب خود مى كند. پلات در اين داستان به روايت سال هاى اوليه جوانى اش مى پردازد؛ بى اينكه بخواهد داستانى تودر تو ارائه كند؛ و تنهاگاهى وقتها بنا به آشفتگى هاى ذهنى شخصيت اصلى رمانها پس و پيش مى شود.
خط اصلى داستان اختلالات عصبى دختر جوانى است كه به خودكشى فكر مى كند و اين حس به حدى در داستان پلات قوى است كه هيوز در باره اين حس مى گويد: «مطمئن ام اگر سيلويا كمى اين رمان را بلندتر از اين كه هست نوشته بود و خواننده كمى بيشتر با اين رمان درگير بود خيلى ها خودكشى مى كردند و دست آخر كتاب سيلويا را جمع مى كردند.
پلات به خاطر تربيت آمريكايى و رهايى كه دارد زياد در قيد و بند لاپوشانى كردن نيست؛ و از اينكه خواننده بفهمد شخصيت اصلى براساس زندگى او خلق شده و اصلاً يك جورهايى خود اوست ابايى ندارد.
او آشكارا المان هايى همچون زندگى در بوستون ؛ مرگ پدرى كه قهرمان داستان او را مى پرستد ؛ شغل مادر و حتى آلمانى تبار بودنش را در داستان مى گنجاند و تا جايى پيش مى رود كه به راحتى انزجار از مادرش را هم در داستان مطرح مى كند ؛ پلات دراين باره در خاطراتش نوشته است:
«چه كار سنجيده اى مى توان براى مقابله با تنفر از مادر انجام داد. آيا نياز به بروز اين تنفر با آگاهى معقول از شدت آن مى كاهد - آيا همه تنفرم از بين مى رود؟» دختر موفق و رشك برانگيزى است كه به خاطر داستانها و شعرهايش برنده مسابقه يك مجله مد مى شود و يك ماه را در نيويورك مى گذراند و سردبير بخش ادبيات مجله مى شود؛ روزهايى كه پلات آن را ، شگفت انگيز، افسانه اى و غيرقابل وصف» مى نامد. حباب شيشه حكايت ديوانگى هاى آدم خوشبختى است كه بقيه به او حسادت مى كنند؛ قهرمان كتاب هيچ دوست نزديكى ندارد ؛ آدم هاى اطرافش او را هر روز مأيوس تر از قبل مى كنند. دختر درس خوان و باسوادى كه انگار دنياى پيشرفته روزگارش ؛ عظمت نيويورك و سرخوشى هاى اطرافيانش شعله اى را در درونش روشن مى كند و او را ديوانه مى كندو به سمت مرگ سوق مى دهد.
داستان ساخت ساده و در عين حال عجيبى دارد: شخصيت اصلى داستان دائم از ديوانگى هايش حرف مى زند؛ از رؤياى نويسنده شدن كه انگار بهانه اى است براى اينكه او به مرگ بينديشد. استرگرين وود ديوانه نيست، اما مأيوس است و افسردگى عجيب و غريبى گريبان اش را گرفته است.
آن طور كه از خاطرات پلات برمى آيد و دوستانش هم تأييد مى كنند، پلات خود كاملاً درگير چنين شرايطى بوده، زندگى شگفت آور و كوتاه مدت در نيويورك، او را خسته و افسرده مى كند، همه چيز در او مى شكند و او مجبور به واكاوى در درون خود مى شود. بازگشت دوباره به شهر كوچكش او را در ورطه مرگ مى اندازد و بخش زيادى از داستان به كش و قوس هاى شخصيت اول داستان با خودش مى گذرد. به شيوه هاى مختلف خودكشى فكر مى كند، مرگ در اولين صفحات رمان به خواننده چشمك مى زند. استرگرين وود در تيتر روزنامه ها چشم ام به خبر اعدام دو جاسوس مى افتد و مرگ تا آخرين صفحات كتاب با خواننده و استرگرين وود جلو مى آيد.
پلات در خاطراتش درباره اين روزهامى نويسد: «مى خواهم كسى را دوست بدارم چون مى خواهم دوستم بدارند، شايد بزدلانه خودم را زير چرخ هاى اتومبيلى بيندازم چون نور چراغهايش مرا مى ترساند. خيلى خسته ام، خيلى معمولى و آشفته.» خاطرات او با تاريخ هايى كه در رمان آمده مطابقت دارد و شايد زنده بودن روايت در اين اثر تا حد زيادى به خاطر تجربه گرايى نويسنده است.
تابستان ۱۹۵۳ استر مورد درمان موضعى قرار مى گيرد و شوك الكتريكى او را اندوهگين تر مى كند و عاقبت او در زيرزمين خانه شان با قرص خودكشى مى كند. نجات او و زنده ماندنش حباب شيشه را به دو قسمت تقسيم مى كند، سيلويا حالا در يك آسايشگاه روانى بسترى مى شود. انگار كه زير يك حباب شيشه اى زندگى مى كند و نفس مى كشد و محيط برايش خفقان آورتر مى شود.
پلات درباره اين روزها در خاطراتش مى نويسد: «شگفت آور است كه چطور بيشتر مواقع زندگى ام را گويى درون هواى رقيق حباب شيشه اى گذرانده ام.»
رايان استر گرين وود در اين روايت بعد از خودكشى از تلخى درخشنده و گزندگى كه پيشتر در شعرهاى سيلويا با آن برخورد داشتيم همراه مى شود. داستان از اينجا به بعد منسجم تر مى شود، استر تنها درباره مكنونات قلبى و درونى اش حرف مى زند و ديگر آن دخترى نيست كه مى خواست با محيط اش جنگ كند اما همچنان شخصيت پيچيده اش پابرجاست. از دوست پسر قبلى و مادرش متنفر است.
اما انسجام ذهنى اش و آرامش عجيب و غريبى كه درمانها و دكتر نولان روى او مى گذارد با شخصيت عصيانگر ابتداى كتاب متفاوت است. استر هر روز آرام و آرام تر مى شود و حالا گام برمى دارد به سوى آينده اى كه در آن سوى دنيا انتظارش را مى كشد: بورس تحصيلى.
حباب شيشه بخشى از خاطرات پلات را در قالبى رمان گونه دربرمى گيرد: مستند بودن وقايع اين رمان ، كنجكاوان را به سمت و سوى خاطرات پلات سوق مى دهد؛ روزهايى كه سيلويا بعد از ازدواجش با تدهيوز دوباره دچار ترديد و آشفتگى مى شود، او درباره اين روزها مى نويسد: زنجيره ترس - منطق من به اين صورت بافته مى شود: مى خواهم شعر، قصه و رمان بنويسم و همسر تد باشم و مادر بچه هايمان - دلم مى خواهد تد هرچه دوست دارد بنويسد و هر جا دوست دارد زندگى كند و همسر من باشد و پدر بچه هاى من. حباب شيشه سالها بعد، بعد از كوله بارى از موفقيتها گريبان سيلويا را در اوج تنهايى مى گيرد و اين بار زندگى اش در يك قفس بلورى حبس مى شود. زندگى كه ويژگى هاى فردى اش بارها او را از زمانه خودش جلوتر مى برد و دست آخر سر او را در اجاق مى گذارد و گاز درون حباب شيشه اى را پر مى كند.
سيلويا در روزهاى آغازين ۱۹۶۳ وضعيت روحى آشفته اى داشت، زندگى مشتركش از هم پاشيده بود، بچه هايش مريض بودند، زمستان سرد و بدى را مى گذراند، پلات در ساعات اوليه صبح يازدهم فوريه در سن ۳۰سالگى حباب شيشه اى را شكست.
رمان «حباب شيشه اى» بالاخره بعد از سالها به همت گلى امامى با ترجمه روان و شيوا تجديد چاپ شد.
به قلم: اميلى امرايى


