از آن خون كه قابيل از هابيل ريخت
شرمی بر تبارم نشست
بر نامم ، بر زمين
كنون در اين «روزِ ده»
آمدهام
تا به خون
اين شرم شويم
از خاك و از تبارِ انسان.
با شمايانم
ای همهتان را باور چنانْ سُست
كه از نامِ حادثه چون برگ لرزانيد
من آن «يك» دِگَر بر «ده»ام
كه در «طور» ناگفته ماند
شمايان كه ده ده
بدين «روزِ ده»
بر من گرد آمدهايد
و نماندهايد
از چند ده يارانم بر من كسی
بر نيزه برافرازيدم
تا با صليبيان به آسمان
همراز شوم
تا
ده آسمان به بانگم بيدار شود
ده دريا در اندوهم بخروشد
و ده صحرا به نامم بلرزد
كه آن شَريعَه و هر چه آب از آن شد
تا من تشنه بمانم
اين صحرا و هر چه خاك از آن شد
تا از خونِ من سرخ شود
و اين تيغها هرگز نيامدند
مگر خون چون من را بريزند
تا تبارم را سرفَرازم
شرم از خاك شويم
تا تيغ را
- كه دريدگی از ديدۀ ابليس آموخت -
از تيزی شرم آورم.
بر آسمان عرشيان
منتظرند
به اين نمازِ خون
اقتداء برند
كه آنچه شد و آنچه شود
جز اين نماز نيست
و جز از ما برنيايد
من به نيزه میروم و
آن بر صليب رفت
تا بدانند
كه ما پيشاپيش
از آنچه در رگ داريم
پيروزيم
كه تيغ نيامد
مگر تا بر گلوی چون مني
شكست خويش را بشكند.
كنون اين همتباران مناند
كه ز خونِ چهرهام
بر عرشيان فخر میگيرند
بر نيزه برافرازيدم
بر نيزه برافرازيدم
كه اين لحظه
لحظۀ تحويل فصلِ هستی است
بر زمين و بر عرشيان
بر نيزه برافرازيدم
تا پوستِ دريده بر تازيانه
سپيدی گلو بر تير
و خون بر خندۀ تيغ
ـ بر برقِ ديدۀ ابليس ـ
پيروز آيد
شمايان را می شناسم
شمايان و چون شمايان
كه عطش را به گندآبی
فروختهايد و خواهيد فروخت
به نيزه برافرازيدم
به نيزه برافرازيدم
شمايان كه ده ده
بدين «روزِ ده»
بر من گرد آمدهايد
و نماندهايد
از چند ده يارانم بر من كسی
تا برافرازيدم
سر به نيزه و
نام به ده «قرن ده»
تا همگان بدانند
من آن «يك» بر «ده»ام
كه از «طور» نيامد
كه اسرائيليان را
هولِ «نيل» برده بود
و بر ديدۀ آن ماه
ناخوانده ماند
كه بر صليبش بس بلندتر بود
از مويۀ اورشليم.
به اين «روزِ ده»
عرش بر زمين آوردم
تا آن «يك» دگر بر «ده»
از اين «طور»
كه به سِنان روزَن زدهايد
بر شما بخوانم :
«به گناهت ببخشم
به خواریت نه
كه جانت دميدۀ روح من است
مباد بر من آيی و
جامهات از غرور سرخ نباشد.»

ديگر ننويس ـ حرف مرا گوش کن ـ وقت زيادی از تو نخواهد گرفت ـ آيا باور می کردی ما راه خانه را گم کنيم و اکنون در اين کافه ی سرد و بوران زده در اين خيابان در نزديکی های ميدانی گم هستيم و مجبور هستيم برای روزهای آينده صحبت کنيم ـ اگر می خواهی حرف های مرا بنويس اما در ميان سطرها فاصله بگذار ـ شايد در ميان اين سطرها باران ببارد ـ دوست داشتی در ابتدای هفته کفش ها را در آستانه ی خانه از پا رها کنی ـ در نامه می نوشتی موج ها ما را رها نمی کنند ـ راستی کدام موج؟ ما که در خانه به کاسه آبی خيره بوديم که انبوه از گل های ياس بود ـ کاسه قديمی و شکسته بود.
احمد رضا احمدی
چند روز پيش بعد از سالها از كنار پاركي گذشتم كه پر از خاطرات كودكيم بود.
كار خاصي براي انجام دادن نداشتم پس يه نيمكت خالي انتخاب كردم و نشستم
من هميشه تو بچگي فكر ميكردم چقدر اين پارك كوچيك و تنهاست چون هميشه خلوت بود.
اين بار هم پارك تنها بود غير از چند تا بچه توي زمين بازي و همراهاشون كسي به نظر نميرسيد.
خودم رو تصور كردم با موهاي بلند هميشه پريشون و لباس صورتي
كه دنبال همبازيهاي قويتر از خودم ميدوم (و هيچوقت بهشون نميرسم) يا پشت پهنترين درخت قايم ميشم
ترس از سرسره براي هر اولين بار
تاب خوردن تاجايي كه من بودم و آسمون
و انتظار، انتظار براي دستي كه كمك كنه از چرخ و فلك بيام پايين و گاهي دستي از دو ر بهم لبخند ميزد
تا اونجا كه من يادم بود پارك هيچ تغييري نكرده بود فقط كفپوش سفيد و آبي جاي سنگريزههاشو گرفته بود
بزگترين تغيير پارك من بودم كه حالا بهجاي زمين بازي يه نيمكت رو انتخاب كردم
تو سن من همه ميگن قدر جوونيت رو بدون
متاسفم كه چرا وقتي بچه بودم كسي به من نگفت قدر بچگيت رو بدون تا اينقدر در حسرت بزرك شدن نباشم.
و حالا كه بزرگ شدم در حسرت دنياي كوچيك كودكيم.

پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
مو سپید آخر شدی ای برف
چون سر انجامم چنین دیدی
بر دلم باریدی ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست می لرزد
روحم از سرمای تنهایی
می خزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب دردآأود
روح من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسوس سرابی بود
آنچه می گشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود
ای خدا بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من
ای دریغا در جنوب افسرد
بعد از او دیگر چه می جویم
بعد از او دیگر چه می پایم
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف می بارد
پشت شیشه برف می بارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه می کارد
فروغ فرخزاد

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد دسمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشم
دسمالم را افسوس
نان ماشینی در تصرف دارد
..............
.............
............
............
آبروی ده ما را بردند
قيصر امين پور

تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين كار
كه در برابر چشمي و غايب نظري
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت
كه هر صباح و مسا شمع مجلس دگري
ز من به حضرت آصف كه ميبرد پيغام
كه ياد گيرد و مصرع زمن به نظم دري
بيا كه وضع جهان را چنان كه من ديدم
گر امتحان بكني مَي خوري و غم نخوري
كلاهي سروريت كج مباد بر سر حسن
كه زيب بخت و سزاوار ملك و تاج سري
به بوي زلف و رخت ميروند و ميآيند
صبا به غاليه سائي و گل به جلوه گري
چو مستعد نظر نيستي وصال مجوي
كه جام جم نكند سود وقت بيبصري
دعاي گوشهنشينان بلا بگرداند
چرا به گوشهي چشمي به ما نمينگري
بيا و سلطنت از ما بخر به مايهي حسن
و زين معامله غافل مشو كه حيف خوري
طريق عشق طريقي عجب خطرناك است
نعوذبالله اگر ره به مقصدي نبري
به يمن همت حافظ اميد هست كه باز
اَري اُسامِرُ ليلاي ليلة القمري


