تبليغاتX
 پرنده خارزار

باران

 زير نورها مي‌رقصد

پايكوبي مي‌كند بر زمين خدا

پياده‌روي سنگ‌دل

آب مي‌شود از نوازش باران

بوي باران ماه را هم مست كرد

كوچه خاموش است

سمفوني باران و قدمهاي من

ذهن خالي به باران مي‌انديشد

 

 

زهرا

+ نوشته شده در یکشنبه 25 آذر1386ساعت 21:35 توسط زهرا |


صدای جیغِ دفتری

که زیرِ چرخهای اتوبوس

له می شود

و شعر

تمام آسفالتِ خیابان را می پوشاند.

 

قلبم  را در دفترم

برای تو به یادگار

گذاشته بودم.

 

 

محمود بهرامي

+ نوشته شده در یکشنبه 18 آذر1386ساعت 2:51 توسط زهرا |


تنهايي‌هايم را با تو قسمت كردم

آنها را پس فرستادي

 

 

تنهايي، واژه‌اي كه براي همه‌ي آدمها آشنا ست. تجربه‌اي نه‌چندان شيرين كه همه طعم اون رو چشيدند.

جايي خوندم تنهايي مثل گرسنگي مي‌مونه. وقتي كه انسان گرسنه مي‌شه براي رفع اون چيزي مي‌خوره  اما اين خوردن موقتيه چون دوباره احساس گرسنگي مي‌كنه.

 درست مثل تنهايي وقتي احساسش مي‌كني سعي مي‌كني خودت رو به‌گونه‌اي سرگرم كني اما بعد از مدتي نه‌چندان طولاني دوباره تنهايي رو احساس مي‌كني چون اون سرگرمي موقتيه.

گاهي هم انسان اونقدر گرسنه مي‌شه كه فراموشش مي‌كنه. بعد با خوردن اولين لقمه‌ي غذا تازه احساس ضعف مي‌كنه و يادش مي‌آد كه چقدر گرسنه بوده

همين‌طور هم گاهي انسان اونقدر تو تنهايي خودش غرق مي‌شه كه فراموش مي‌كنه تنهاست و با اولين برخورد ، تازه ياد تنهاييهاش مي‌افته و چه احساس دردناكيه.

اما بدتر از اون اينه كه تو شلوغي زندگي، كار، درس،تفريح، خانواده،دوستها،  پشت ماشين توي ترافيك نشسته باشي و يادت بيفته چقدر تنهايي ، آدمهاي اطرافت در اوج نزديكي چقدر با تو غريبن و تو در كنار هيچ‌كدوم خودت نيستي و به قولي براي همه يك نقاب به صورت داري.

كاش كيك بزرگي بود كه مي‌خوردم و ديگه تنهايي رو احساس نمي‌كردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 20:13 توسط زهرا |


چونان صاف مي‌بينم اي محبوب

كه گويي بيرون از زمان بزرگ شده‌اي

اگر عشق نازنين تو دگر بار به پاكي‌ام بازنگرداند

تا چون دو شاخه درخت با عشق آشنا شويم

چون دو ستاره همسايه

چون دو موج همزاد

چون دو بال مرغ دريايي نرم‌اندام

آنگاه از هم جدا نخواهيم شد

در يك راه با همديگر خواهيم بود

 

صلاح عبدالصبور

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 17:4 توسط زهرا |