ماه را دزديدند
شهر من تاريك شد
غم فراگير
ستارگان كوچ كردند
و روحها پرواز
رنگهاي پژمرده
سكوت شلوغ
مردم مرده
نگاه خسته
بيتابي كودك
و اندوه مرد
اين شب شهر من است
چه كسي ماه را دزديد؟
زهرا
چشمانم را ميبندم
تو را ميبينم
اين بار
لبخندت پنهان شده
تصويرت ترك برداشته
جاي سبزهزار
در سرت
كوير خشك روييده
گويي تمام شدي
و من تنهاتر از تنها شدم
برگرد
لبخندت را نشانم ده
بذر چمني در سرت بكار
تا دوباره
آرامش جان من شوي
زهرا
اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد در دام مانده باشد صياد رفته باشد
آه از دمي كه تنها با داغ او چو لاله در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد
امشب صداي تيشه از بيستون نيامد شايد به خواب شيرين فرهاد رفته باشد خونش به تيغ حسرت يا رب حلال بادا صيدي كه از كمندت آزاد رفته باشد
از آه دردناكي سازم خبر دلت را وقتي كه كوه صبرم بر باد رفته باشد
رحم است بر اسيري كز گِرد دام زلفت با صد اميدواري ناشاد رفته باشد
شادم كه از اسيران دامنكشان گذشتي گو مشت خاك ما هم بر باد رفته باشد
پر شور از حزين است امروز كوه و صحرا مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد
حزين لاهيجی
ميخواهم گريه كنم
ميخواهم تمام آسمانها و زمين را گريه كنم
براي دستهايي تهي از زندگي
چشماني سرشار از نياز
و قلبهايي آكنده از غم
ميخواهم براي خود گريه كنم
براي دستهاي ناتوانم
براي چشمهايم
كه چرا بايد ديد و فراموش كرد؟
و قلبم
كه چرا بايد از سنگ ميشد؟
زهرا

در يك دست ماهي
و در دست ديگر،سيب
گرفته
ميدود در ميان فرشتگان
بر فراز ابرها
شايد اين
تابلوي نقاشي بود
آويز
بر ديوار يك رستوران
نيشي واكي


