تبليغاتX
 پرنده خارزار
روياهايم را به باد مي‌سپارم
تا پرواز كنند
شايد آنها
طعم آسمان را بچشند
زهرا
+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 13:38 توسط زهرا |


من هميشه از بزرگ شدن مي‌ترسيدم و فكر مي‌كردم وقتي بزرگ بشم بايد با دختر كوچوي شيطون درونم خداحافظي كنم. از بزرگونه رفتاركردن،فكركردن و زندگي كردن مي‌ترسيدم،ولي حالا مي‌فهمم اشتباه مي‌كردم.
بله،بزرگ شدن ترس داره ولي ترس اون ازبزرگونه تصميم گرفتنه.ترس از اينكه مجبور باشي به تنهايي تصميمهاي مهم بگيري و اين تصميم ها آيندت رو نقش مي‌زنه.
آينده يه بوم نقاشي سفيده كه بايد روش نقش زد. از بچگي ديگران كمكت مي‌كنن تا اين بوم رو نقاشي كني ولي بعد از يه مدت بهت مي‌گن حالا نوبت توئه و خودت تنها بايد اين كار رو انجام بدي،‌اگر رنگها رو اشتباه انتخاب كني يا جاي مناسبي براشون پيدا نكني تابلوت خراب مي‌شه و درست كردنش خيلي سخته،شايد هم هيچ‌وقت نتوني اشتباهت رو بپوشوني و يا لابلاي نقشهاي ديگه محوش كني.
حالا زماني رسيده كه قلمو رو دادان دست خودم و مي گن نوبت توئه. تابلوي نقاشي من جز چند تا رنگ زمينه چيز ديگه‌اي نداره و من بايد خودم ادامش بدم ولي نقاشي پاهاي قوي براي محكم ايستادن، دستهاي ورزيده براي درست نقش زدن، چشماني باز براي خوب انتخاب كردن و تفكر عميق براي پيدا كردن يك نقش قشنگ مي‌خواد.
من مي‌ترسم نتونم نقش خوبي روي تابلو بكشم و بعدها با شرمندگي اون رو روي ديوار زندگيم نصب كنم و با نگاه كردن به اون افسوس گذشته رو بخورم.
من از اين حكايت مي‌ترسم.
+ نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 0:48 توسط زهرا |


زنده بودن
گوش سپردن به چيزهايي است
كه خوب نمي‌توان شنيد،
ديدن چيزهايي است
كه خوب نمي‌توان ديد
خوردن چيزهايي است
كه خوب نمي‌توان چشيد
زنده ماندن
تنها دويدن است
به سوي هيچ.
وجود
مقدر است
نمادها تراژيك‌اند
"خدايا چه بايد كرد؟"
جونزابورو نيشي واكي
+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 0:25 توسط زهرا |


اين ذهن فاني است كه دوست دارد به غم و غصه‌هايش بچسبد (اسكاول شين)
در ازاي هيچ چيزي نمي‌توانيد بستانيد (كاترين پاندر)
زندگي مثل دوچرخه‌سواري است.مادامي كه ركاب بزني زمين نمي‌خوري.
هنگامي كه عشق مي‌ورزيد مگوييد : خدا در دل من است، بلكه بگوييد: من در دل خدا هستم( جبران خليل جبران)
به هر چه توجه كنيد با آن يكي مي‌شويد
بر لبه‌ي تيغ گذر كردن دشوار است، به همين‌گونه دانايان گويند كه راه رستگاري دشوار است. ( كاتااو پانيشاد)
+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 0:25 توسط زهرا |


اول مي‌خواستم اسم اين قسمت رو بگذارم معرفي يك كتاب، بعد فكر كردم من نه تخصصي در ادبيات دارم ، نه يك كتابخون حرفه‌اي هستم و توانايي معرفي كتابي رو ندارم پس تصميم گرفتم اسم اين قسمت رو بگذارم پيشنهاد يك كتاب.
اما اولين كتابي كه من مي‌خوام پيشنهاد كنم ابلوموف اثر ايوان گنچاروف است. يك رومان آروم و كم هيجان.
به خصوص بخش اول اون كاملا كند و يكنواخت پيش مي‌ره ولي در ادامه، داستان روحي تازه پيدا مي‌كنه و خوندن اون لذتبخش مي‌شه.
اين كتاب يا بهتره بگم نويسنده اين كتاب يه نگاه تازه نسبت به آدمها،رفتارهاشون و احساساتشون داره و به طور شگفت‌انگيزي تفكرات آدمها رو ترسيم كرده .
كتاب، پر محتوا و روونه و مي‌تونه جزوه اون كتابهايي باشه كه در زندگي آدم تاثير زيادي داره و آدم رو به فكر كردن به زندگي مجبور مي‌كنه.
پس پيشنهاد مي‌كنم حتما اين كتاب رو بخونيد.
+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 0:24 توسط زهرا |


لاري (يكي از شخصيتهاي كتاب لبه‌ي تيغ ) مي‌گه:
گاهي از خودم مي‌پرسم اين زندگي چيست؟ چه معني دارد؟ آيا راستي از آن منظوري هست يا بودن آن تنها يك اشتباه كوركورانه‌ي تقدير است؟
من تازه شروع به خوندن اين كتاب كردم و وقتي به اين جمله برخوردم احساس كردم يك نفر داره حرفاي منو مي‌زنه
بعد از كنكور يك سري فكرهاي عجيب به ذهنم اومد، كه آيا كنكور اين‌قدر مهم بود؟ آيا دانشگاه رفتن ارزش يك سال زندگي نكردن من رو داشت؟ آيا انسان هميشه وقتي به يك هدف مشخص مي‌رسه اينقدر احساس پوچي مي‌كنه؟ پس اين زندگي چيه؟ و چه ارزشي داره؟ اصلا چرا بايد زندگي كرد؟چرا يك لحظه شاديم و لحظه ديگه غمگين؟ چرا دلايل غمهامون هميشه عاقلانه‌تر و محكمتر از دلايل شاديهامون هستن؟ وهزارتا چراي ديگه
خيلي‌ها جواب مي‌دن ما زندگي مي‌كنيم تا تكامل پيدا كنيم ولي به نظر من اين يك شعاره يا بهتر بگم يك دوروغ
دروغي كه ما آدمها به خودمون مي‌گيم تا ديگه به اين سؤالها فكر نكنيم. اگر ازما بپرسن تكامل چيه چه جوابي داريم بديم؟تكامل در پوله يا مقام يا مذهب و يا علم؟
اين سؤالها ذهن منو خيلي مشغول كرد و من اسمش رو گذاشتم حمله‌ي افكار
ولي بعد از مدتي كه به اين موضوع فكر كردم فهميدم درصد كمي ازآدمهابه اين موضوع فكر مي‌كنن و درصد كمي هم دنبال جوابش مي‌گردن. به اين نتيجه رسيدم آدمها زندگي مي‌كنن چون مجبورن زندگي كنن، چون بايد زندگي كنن،چون كار ديگه‌اي بلد نيستن
من هم تصميم گرفتم زندگي كنم مثل بقيه چون تجربه‌ي هجده ساله‌ي من نمي‌تونه جواب گوي اين سؤالها باشه.
پس بايد زندگي كنم تا زندگي رو بشناسم تا تجربه كنم تا احساس كنم و از زندگي لذت واقعي ببرم.
+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 0:21 توسط زهرا |


در افسانه ای آمده است که پرنده ای تنها یکبار در عمر خود می خواند و چنان شیرین می خواند که هیچ آفرید ای بر زمین به او نمی رسد. از همان دم که از لانه خود بیرون می‌آید در پی آن می شود که شاخه های پر خاری بیابد و تا آن
را نیابد آرام نمی گیرد .آنگاه همچنانکه در میان شاخه های وحشی آواز سر می دهد بر درازترین و تیزترین خار می نشیند . و در حال مرگ با آوازی که از نوای بلبلان و چکاوکان فراتر می رود رنج جان کندن را زیر پا می گذارد . آوازی
آسمانی که به بهای جان او تمام می شود . همه عالم برای شنیدن آوازش بر جای خود میخکوب می شوند و خداوند در ملکوت آسمان لبخند می زند .
+ نوشته شده در شنبه 17 شهریور1386ساعت 0:20 توسط زهرا |