شاید باید شعری می گفتم*
از پرواز قاصدک ها
از طلوع ستاره در شب
شاید باید شعری می گفتم
با آواز رویاهایمان
و دستان تو در دستانم
شاید باید شعری می گفتم
برای لبخند در نگاه کودک
برای دختری در تنهایی شب
اما سکوت کردم !
قاصدک ها رفتند و من جا ماندم
ستاره ها مردند و شهر خاموش شد
رویاهایمان سقوط کرد
و دستانت را در باد گم کردم
چشمان کودک دیگر یاری ام نمی کند
و دخترک با تنهایی اش در ماه غرق شد
شاید باید شعری می گفتم ...
زهرا
*محمود بهرامی

حتی صدای ساعت کوکی
خواب گم شدن بیدارم می کند از خواب
خیال کرده بودم
که این عید روی ابروهایم سبزه می روید
در چشم هایم دو ماهی
ته خانه تکانی ام
زنی فرتوت و تکه تکه از توی آینه جم نمی خورد
با تکه های بو گرفته ی این زن در هفت سین خانه ام
عید نمی شود
و این حماقت خنده داری بود
که ذهن من راه می برد
به سبزه روی ابروهایم
و ماهی های چشمهایم
شیما تیمار (اسفند 1380)

سال نو مبارک
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در آینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می آیم می آیم می آیم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می آیم می آیم می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
فروغ فرخزاد
سفيد
و عبوري سياه
بر بوم نقاشي شهر
زهرا


