تبليغاتX
 پرنده خارزار

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم گوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش.

واو یک ریزو پی در پی دم گرم وخموشش را در آن بدمد.

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را


دكتر شريعتي



+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 14:58 توسط زهرا |


سيگاري نيم‌سوخته

گيلاسي در دست

خلصه‌اي طولاني

پوكي ديگر

قلبي در انتظار

و ذهني كه مي‌داند

 او هرگز نمي‌آيد



زهرا



+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 2:7 توسط زهرا |


ژرالدين دخترم

اينجا شب است يك شب نوئل در قلعه كوچك من ، همه اين سپاهيان بي سلاح خفته اند، نه برادر و خواهر تو و نه حتي مادرت .به زحمت توانستم بي آنكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم خودم را به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم .من از تو بس دورم .خيلي دور

اما چشمانم كورباد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشمخانه من دور كنند.تصوير تو آنجا روي ميز هم هست.تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست.اما تو كجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر،برروي آن صحنه پرشكوه تئاتر(( شانزه ليزه)) ميرقصي،اين را مي دانم.چه سان است كه گويي در اين ظلمات زمستاني ، برق ستارگان چشمانت را مي بينم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور ،پر شكوه ،نقش آن شاهدخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش و برقص.

ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر سستي آور گلهايي كه برايت فرستاده اند تو را فرصت هوشياري داد ،در گوشه اي بنشين ،نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار،من پدر تو هستم ژرالدين! من چارلي چاپلين هستم! وقتي بچه بودي شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم : قصه زيباي خفته در جنگل ، قصه اژده هاي بيدار در صحرا، خواب كه به چشمان پيرم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتمش : ((برو! من در روياهاي دخترم خفته ام )) رويا مي ديدم بر روي آسمان كه مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را كه مي گفتند: (( دختره رو مي بيني ؟اين دختر همان دلقك پيره! اسمش يادته ؟ چارلي!))

آري من چارلي هستم. من دلقك پيري بيش نيستم .امروز نوبت توست برقص! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو امروز در جامه حرير شاهزادگان ميرقصي. اين رقص ها و بيشتر از آن كف زدن هاي تماشاگران، گاه تو را به آسمانها خواهد برد.برو ! آنجا هم برو ! اما گاهي هم روي زمين زندگي مردمان را تماشا كن !

زندگي آن رقاصه هاي دوره گرد كوچه هاي تاريك را ، كه با شكم گرسنه مي رقصند و با پاهايي كه از بينوايي مي لرزند. من يكي از ايشان بودم.ژرالدين ! درآن شبها، درآن شبهاي افسانه اي كودكي،كه تو با لالايي قصه هاي من به خواب مي رفتي، من باز بيدار مي ماندم . در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم و از خود مي پرسيدم : (( چارلي! آيا اين بچه گربه تو را خواهد شناخت ؟ ))

تو مرا نمي شناسي ژرالدين .از آن شبهاي دور ، بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم .اين هم داستاني شنيدني است: داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي كرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بيخانماني را كشيده ام و از اينها بيشتر من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زد اما سكه صدقه رهگذرخودخواهي، آنرا مي خشكاند، احساس كرده ام،با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنكه بميرند بايد حرفي زد، داستان من به كار تو نمي آيد.از تو حرف بزنم!

به دنبال نام تو، نام من است :چاپلين! با همين نام ،چهل سال پيشتر مردم روي زمين را خنداندم وبيشتر از آنچه آنها خنديدند ،خود گريستم.

ژرالدين در دنيايي كه تو در آن زندگي مي كني ،تنها رقص و موسيقي نيست .نيمه شب هنگامي كه از سالن پر شكوه تئاتر بيرون مي آيي ،آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن ،اما حال آن راننده تاكسي را كه تورا به منزل مي رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.به نماينده خود در بانك پاريس دستور داده ام، فقط اين نوع خرج هاي تو را بي چون و چرا قبول كند. اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي .گاه به گاه با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد.مردم را نگاه كن و دست كم روزي يكبار با خودت بگو : ((من هم يكي ازآنان هستم.)) تو يكي از آنها هستي دخترم ،نه بيشتر! هنر پيش از آنكه دو بال پرواز به انسان بدهد ،اغلب دو پاي او را هم ميشكند. وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه صحنه را ترك كني،با اولين تاكسي خودت را به حومه شهر پاريس برسان.من آنجا را خوب مي شناسم و از قرنها پيش آنجا گهواره بهاري كوليان بوده است .در آنجا رقاصه هايي مثل خودت خواهي ديد،زيباتر از تو ، چالاك تر از تو،مغرور تر از تو،آنجا از نورافكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست.نور افكن رقاصگان كولي ،تنها نور ماه است.خوب نگاه كن! آيا بهتر از تو نمي رقصند؟ اعتراف كن دخترم! هميشه كسي هست كه بهتر از تو مي زند و اين را بدان كه در خانواده چارلي، هرگز كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران ،يا يك گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد.

من خواهم مرد و تو خواهي زيست.اميد من همه آن است كه هرگز در فقر زندگي نكني .همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم،هر مبلغي كه مي خواهي بنويس و بگير.اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني با خودت بگو: (( سومين فرانك مال من نيست ،اين بايد مال مرد گمنامي باشد كه امشب به يك فرانك نياز دارد.)) جستجويي لازم نيست اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهي همه جا خواهي يافت .اگر از پول با تو حرف مي زنم ،براي آن است كه از نيروي فريب اين بچه هاي شيطان ،خوب آگاهم. من زماني دراز در سيرك زيسته ام و هميشه و هر لحظه، به خاطر بندبازاني كه از روي ريسماني نازك راه مي روند،نگران بودم.اما اين حقيقت را با تو بگويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار بيشتر از بندبازان روي ريسمان نااستوار سقوط مي كنند . شايد كه شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان ترا فريب دهد .آن شب اين الماس ريسمان نااستوارتر خواهد بود و سقوط تو حتمي است. شايد روزي چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند، آن روز تو بندبازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ،هميشه سقوط مي كنند.

دل به زر و زيور مبند ،زيرا بزرگترين الماس اين جهان،آفتاب است و خوشبختانه اين الماس بر گردن همه مي درخشد.

اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ،با او يك دل باش .به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد.او عشق را بهتر از من مي شناسد و براي تعريف يكدلي، شايسته تر از من است.كار تو بس دشوار است . ميدانم ،برروي صحنه ،جز تكه اي حرير نازك بدن تو را نمي پوشاند،به خاطر هنر مي توان لخت و عريان بر روي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت. اما هيچ چيز و هيچكس ديگر در اين جهان وجود ندارد كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان كند.برهنگي بيماري عصرماست ومن پيرم و شايد كه حرفهاي خنده دار مي زنم.اما به گمان من تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست مي داري. بدنيست اگرانديشه هاي تو دراين باره مال ده سال پيش باشد،مال دوران پوشيدگي ! نترس! اين ده سال تو را پيرترنخواهد كرد.به هر حال اميدوارم كه تو آخرين نفري باشي كه تبعه جزيره لختيها مي شوي.

مي دانم كه پدران و فرزندان هميشه جنگي جاودانه با هم دارند.با من با انديشه هاي من جنگ كن دخترم! من از كودكان مطيع خوشم نمي آيد.با اين همه پيش از آنكه اشكهاي من اين نامه را تر كند، مي خواهم يك اميد به خود بدهم : امشب شب نوئل است ، شب معجزه است! و اميدوارم كه معجزه اي رخ دهد ، تا تو آنچه را من مي خواستم بگويم، دريافته باشي.

چارلي ديگر پير شده است،ژرالدين.دير يا زود ،بايد به جاي آن لباسهاي رقص ،روزي هم لباس عزا بپوشي و بر مزار من بيايي.حاضر به زحمت تو نيستم.تنها گاهگاهي ،چهره خودت را در آينه اي نگاه كن.آنجا مرا خواهي ديد. خون من در رگهاي توست.اميدوارم حتي آن زمان كه خون در رگهاي من مي خشكد،چارلي را پدرت را فراموش نكني.من فرشته نبودم اما تا آنجا كه در توان من بوده سعي كردم انسان باشم.تو نيز تلاش كن! رويت را مي بوسم.

چارلی چاپلین




+ نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 1:12 توسط زهرا |


و ماهی

 یادش هست ماهی باشد

 چه در تنگ چه در دریا ...



حسین پناهی



+ نوشته شده در چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 0:18 توسط زهرا |



دستي

مي‌نويسد

آرام آرام

بر پيشاني بلندم

ت‌ن‌ه‌ا‌ ‌ب‌م‌ا‌ن

و من

خواهم زيست

درخانه‌اي  سرد

با آغوشي تنها

و اندك اندك

خواهم بخشيد

گرماي وجودم را



زهرا

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 اردیبهشت1387ساعت 0:9 توسط زهرا |



بيستم فروردين تولدم بود. يك روز پر كار و شلوغ.به همه چيز فكر مي‌كردم جز تولد.سر ظهر خيلي خسته و بدتر از اون خيلي گرسنه گوشه‌ي خيابون منتظر تاكسي بودم.

با خوش‌شانسي سوار تاكسي شدم .مرد راننده، ميانسال با موهاي كم پشت و يك صورت پرلبخند بود .بهم سلام كرد و گفت خسته نباشيد فكر كردم بايد چهرم خيلي خسته باشه كه راننده تاكسي دلش برام سوخته و اين رو بهم ميگه اما كمتر از چند دقيقه  متوجه شدم اشتباه مي‌كنم.

 خيلي اتفاقي مسير من و آقاي راننده يكسان بود. من مسافر ثابت شده بودم و مسافرهاي ديگه پياده و سوار مي‌شدن.راننده‌ي تاكسي از هر مسافري كه سوار مي‌شد با سلام، خسته نباشيد، روزتون بخير و خوش اومدين استقبال مي‌كرد و هر كسي رو كه پياده مي‌شد با قربان شما روز خوش به سلامت و مواظب باشيد بدرقه.

به نحوي با شوخي‌هاي لطيف لبخند روي لب مسافرها مي‌نشوند و براي لحظه‌اي مثل يك مادر هم‌درد دردهاي بي‌شمارشون مي‌شد. انگار يك تاكسي رويايي بود حتي ديگه احساس گرسنگي نمي‌كردم.

نوبت من بود كه از ماشين پياده بشم با وجود عجله‌اي كه داشتم دلم نمي‌خواست اين كار رو انجام بدم.من هم مثل بقيه بدرقه شدم.

 وقتي پياده شدم فكر كردم آدم مي‌تونه يه راننده تاكسي باشه با يه روح لطيف و اجازه بده ديگران از نسيم پر نشاط روحش لذت ببرن. مي‌تونه با يك خسته نباشيد واقعا خستگي رو از تن يك مسافر در بياره و با يك موفق باشيد يه روحيه‌ي تازه بهش بده. مي‌تونه حداقل روزي سي تا لبخند روي لبها بياره (هر چند بعضي از لبخندها خيلي تلخ باشن) و حس همدردي رو تو وجود آدمها جاري كنه.

فهميدم مي‌شه يه قلب مهربون توي يك تاكسي سبز داشته باشي و تو گرد و غبار شهر غرق بشي اما قلبت زلال باقي بمونه.

بهترين هديه تولد من يك تاكسي سبز با روح بزرگ بود.




  

+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 0:42 توسط زهرا |