وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان ها آبی پر مرغان صداقت آبی است
دیده درآئینه ی صبح تو را می بیند
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو بهاری
نه بهاران از توست
از تو میگیرد وام این همه زیبائی را
فریدون مشیری
پروانه ای سفید
از رویاهای کودکیمان
به سویت می آید
در شلوغی شهر
از دستانت می گریزد
و بر لبان سنگ شده ات
خاکستر می شود
زهرا

اگر جامه های زر دوز آسمان ها را داشتم
که از نور طلایی و نقره ای دوخته شده
جامه های آبی و تیره ی شب
و نور و نیمه نور را
زیر پاهای تو می گستردم.
من اما، چه تهیدست ام
و تنها در رویا غوطه ورم
رویاهایم را زیر پاهایت گسترده ام
و آهسته راه می روم
چون تو گام می نهی
آرام
بر رویاهایم
و.ب.ییتس

شاید باید شعری می گفتم*
از پرواز قاصدک ها
از طلوع ستاره در شب
شاید باید شعری می گفتم
با آواز رویاهایمان
و دستان تو در دستانم
شاید باید شعری می گفتم
برای لبخند در نگاه کودک
برای دختری در تنهایی شب
اما سکوت کردم !
قاصدک ها رفتند و من جا ماندم
ستاره ها مردند و شهر خاموش شد
رویاهایمان سقوط کرد
و دستانت را در باد گم کردم
چشمان کودک دیگر یاری ام نمی کند
و دخترک با تنهایی اش در ماه غرق شد
شاید باید شعری می گفتم ...
زهرا
*محمود بهرامی



